چیزی که اضطراب رو ترسناک میکنه اینه که معلوم نیست از کجا میاد. یه خلا، یه حفرهی کوچیک که پدیدار میشه. اولش میشه بهش بیتوجه بود، میشه از سیگار یه کام عمیق گرفت و دودش رو فوت کرد توش تا فضا رو پر کنه. ولی کمکم دود سیگار محو میشه، حفره بزرگتر میشه، مثل خوره حمله میکنه بهت. تا گلو میاد بالا و میشه بغض، تا دستها و پاهات میاد بالا و میشه سنگ. مثل خواب ترسناکی که تموم نمیشه، تکرار میشه و هر لحظه عجیبتر و وحشیتر بهت حمله میکنه. فلجت میکنه، بیدفاعت میکنه و زیر خروارها حس گناه دفنت میکنه.
+ "تو سوگواری سالم دنیا از معنا تهی میشه، توی سوگواری ناسالم این تویی که از معنا تهی میشی." دنیا از معنا تهی شده، من از ازل از معنا تهی بودم. بین این همه بیمعنایی درخشش چندتا ستاره رو میبینم و این به جای امیدواری، به من حس ترس میده.
![]()
امروز دیدم یه جا تو چتمون گفتی "بعدا اگه تو سن شین رفتی ناخنها و مژههاتو فلان و بیسار کردی، تو دلم بیرنگ میشی." و من هی با خودم تکرار کردم "تو دلم بیرنگ میشی."
حالام تو دلت بیرنگم. مژهها و ناخنهامو فلان و بیسار نکردم. باهات جنگ کردم، به دوست داشتنت شک کردم. البته که جای شک داشت. همهشم تقصیر من نبود.
ولی حالا من تو دلت بیرنگ شدم، تو از چشم من افتادی. افتادی و بتت شکست.
عشق یک خیاله. خیالی که جفتمون باید حفظش میکردیم، باید خواب کردن دیگری رو بلد میبودیم و دوباره به خیال برمیگردوندیمش. ما چیکار کردیم؟ همدیگه رو بیدار کردیم!
میخواهی بمان، میخواهی برو.
رفتن تو دلانگیزتر از آمدن دیگریست.
محمد ابراهیم جعفری
![]()
دیگه ستایش برانگیز نیستی، محترم هم نیستی، معقول و منطقی که اصلا؛ الان فقط عادتی. نباید فرار کنم، باید رو بهروت وایسم و عبث بودن و بیحاصل بودنت رو به چشم ببینم، بعد میتونم ترک عادت کنم.
![]()