دوباره دارم از شدت حرفایی که نمیتونم بگم خفه میشم. اونقدر احمقانهست که از گفتنش به کسی شرم دارم، اونقدر احمقانهست که حتی از نوشتنش شرم دارم. ولی به تو میتونستم بگم و مطمئن باشم که این نگاه احمقانهی من رو نداری.
برای بار هزارم دستم میره به پیام دادن، که بریم یه وری. فرقی نداره سمت تو یا سمت من، فرقی نداره با دوچرخه بیای یا ماشین، حتی میتونیم مارنون وعده کنیم که وسطمونه، که زودتر بتونیم همو ببینیم.
حال جسمی-روحی مساعدی ندارم. همیشه تو این موقعیت سر میخورم سمت تو. مثل مسکنی که فقط چند دقیقه زمان میبره تا اثرش رو بذاره. فقط کافیه سرمو بذارم روی پات و دست بکشی توی موهام.
کاش میدونستم توی کلهت چی میگذره.
کاش میدونستم توی کلهی خودم چی میگذره!
وقتی یادم میاد اولین کراش دانشگاهیم ترنس بوده و الان از رفیقامه، میفهمم دنیا واقعا جای مسخرهایه. :))
![]()
مرض پیام خوندن افتاده به جونم. پیامهایی که به ندرت چیزی جز تصدقِ هم رفتن و ستایش دیگری میشه توش پیدا کرد.
دل تنگم و دلتنگیِ بیمعناییه.
کمکم فقدان دوست داشتن و دوست داشتنه شدن رو احساس میکنم. دلم میخواست وقتی میرسیدم کسی بود که تو فرودگاه منتظرم بود، که بغلش کنم و ببوسمش و شام یا نهارم رو، خونه نرفته، با اون بخورم.
دلم برای تو بغل کسی افتادن تنگ شده، برای نوازش کردن صورتش و بوسیدن زیر چونهش، برای گرفتن دستاش و تحسین انگشتاش...
هشتم آبان پارسال بهت گفته بودم "چطور کسی میتونه از کنار تو بودن خسته بشه؟". هشتم آبان هنوز نرفته بودی اون سر کشور، هنوز دلتنگ نشدنت آزارم نداده بود، هنوز نرنجونده بودمت، هنوز پیش صاد ناله و شکایت نکرده بودی، هنوز نرنجونده بودیم. نه شب قبرستون اتفاق افتاده بود نه ماجرای قشم. نمیدونستیم چی در انتظارمونه، فقط میدونستیم هشت ماهه که از دوست داشتنِ هم، تو آسمونها سیر میکنیم.
هشتم آبان امسال بهت گفته بودم "جواب' شبت بخیر'، لایک نیست."! نه اینکه مرگم شب بخیر گفتن و شنیدن باشه. میدونستم وقتی یه چیزی، دو تکه میشه و میشکنه، با چسبوندنش یه خط ترَک باقی میمونه. اگه زمان چسبیدن دو تکه رو با فشار زیادی کنار هم نگه داری یا بعد رویِ خط ترک رو رنگ بزنی، میتونی کاری کنی که کمتر به چشم بیاد. خط ترک ما توی چشمم سنگینی میکرد! میخواستم کمرنگش کنیم.
ولی حالا هزار پاره شدیم. نمیشه چسب زد یا ترکها رو پوشوند. بعضی تکههامون رو جمع کردم و گذاشتمش روی طاقچه، لبههای تیزی داره و بریدگیهای بدی ایجاد میکنه. میدونم که این تکه پارهها به کارم نمیاد، میدونم که باید بریزمش دور و نگهداشتنش جای اضافی اشغال میکنه. ولی هنوز وقتش نرسیده. هنوز گاهی تصویر اولیه یادم میاد و تحسینش میکنم. خاطرات زیادی، زمان فراموشی زیادی هم میخواد!
![]()