از اینجا خطاب به پسر مسافری که اومد توی گذر سعدی کنارم نشست تا سیگار بکشه. چهرهی ساده و قشنگی داشت، لباس ساده و قشنگی داشت و وقتی با لهجهی ترکی گفت "من مزاحم نیستم، فقط دیدم ناراحتی اومدم درد و دل کنیم" یاد دانشآموز سال گذشتهام افتادم که نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه. میدونم مزاحم نیستی پسرجون، ولی غم من، غم پایاننامهست. از دهتا شکست عشقی بیشتر درد داره اما چسنالهش روح و قلبت رو به آتیش نمیکشه. پرسیدی از من چه کمکی برمیاد؟ گفتم هیچ. و تو دلم گفتم اگه کار آماری بلد بودی همهچیز!
حرف زدن با آدم غریبه و هیچوقت ندیدنش کاری بود که قبلا دوست داشتم انجام بدم. ولی در زمان و مکان نامناسبی اومدی پسرجون. من حرفی برای گفتن نداشتم و حتی فرصت کافی برای شنیدن تو. گفتی فردا برمیگردی تبریز. دوست داشتم دوباره میدیدمت، اما شاید دیروقتتر. وقتی که نگران کارهای باقیمونده و گذر آشنایی نباشم. بهرحال... سفرت سلامت پسرجون!
یه جایی تو فضای شکمم، اطراف دم و دستگاه رودههام، آتش روشنه. آتشی به قدمت بیست و پنج سال. گاهی آرومه، گاهی احساسش نمیکنم، فکر میکنم خاموش شده و دیگه اثری ازش نیست. ولی یکهو گر میگیره. سرم رو داغ میکنه، دستام رو گرم میکنه، معدهم رو میسوزونه، گدازههاش تا گلو میاد بالا و گیر میکنه، سرد میشه، سنگ میشه، بغض میشه. اگر تنها باشم، مثل هیزم شعلهوری که کف کلبهی چوبی افتاده باشه، آتش شروع میکنه به بلعیدن اطرافش، ذوب کردن هرآنچه که درونشه، آروم و جزء به جزء پخش میشه و در یک آن کلبه فرو میریزه. اون موقعست که من پناه میبرم به سکوت خیابونهای نیمهشب تا سیگارم رو با ذغالهای به جا مونده روشن کنم و برای خودم زار بزنم. اما اگر تنها نباشم؛ شعلههای آتش بیتابی میکنه، به هر سمت زبانه میکشه، دستهام رو به لرزه میندازه، چشمهام رو سیاه میکنه، مستقیم وارد فضای فضای دهنم میشه و گلولههای آتش رو پرت میکنه سمت فرد مقابل. همهچیز خاکستر میشه، خراب میشه. حالا آتش آروم میشه، دیگه دستام نمیلرزن، دیگه چشمهام سیاه نیستن، من میمونم و احترامی که حالا ازش خاکستر مونده.
این آتش یک هدیهست. هدیهای از دو والد عزیزم که در بدو تولد به من دادند و من به خوبی بیست و پنج سال ازش مراقبت کردم.
خاموش کردنش سخته. وارد نبرد مرگآوری میشی. سمتش که بری آتش شعلهور میشه. میسوزونه، درد تا مغز استخوان میره و بدنت تیر میکشه. خیلی زود فلجت میکنه و بیحال و ناتوان رهات میکنه. به خودت میای و میبینی با یه سیگار روشن بین انگشتهای بیجونت داری مفلسانه راه میری و زار میزنی، اما اینبار، تو دلِ شلوغی خیابون.