احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی
و خیالی
و فریبی
و دمیست
× ترس مرگ، ترس از دست دادن، ترس فراموش شدن، ترس فراموش کردن. هرروز کولهی ترسهام سنگینتر میشه و نمیدونم چطوری میتونم بذارمش زمین. پس فعلا میشینم وسط راه و اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم؛ تا شاید دریایی شکل بگیره و کولهم رو با خودش ببره؛ یا حتی بهتر، من رو تو خودش غرق کنه.
در یکی از جلسات با تراپیستم، به این نتیجه رسیدیم که ارتباط من و محسن از یه سری جهات بینهایت شبیه ارتباط مادر و پدرمه. مخصوصا وقتی که جلوتر رفتیم، بعد از ۱۰ ماه اول، وقتی از بهشتمون رانده شدیم و به زمین هبوط کردیم.
بعد بازگشت به این خونه، گاهی فکر میکنم ظرفیت تحملم الان دیگه تموم شده، گنجایشم الان تکمیله و نیاز دارم با محسن صحبت کنم، شاید چون بین اطرافیانم بهترین تصویر رو از زندگی من داره و صحبت کردن باهاش رایگانه!
امروز ولی این مسئله برام عجیبتر شد، از کشمکش بیپایان این دو نفر دارم دیوونه میشم، و راه حلم بازگشت به کشمکش بیپایان خودمه؟ مسخرهست.
یک یا دو ماه دیگه میشه دوسال که از جلسات تراپیم میگذره، اون زمان فکر میکردم که احتمالا بعد دو سال به ثبات و آرامش خوبی رسیده باشم، چه خیال باطلی!