احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی
و خیالی
و فریبی
و دمیست
× ترس مرگ، ترس از دست دادن، ترس فراموش شدن، ترس فراموش کردن. هرروز کولهی ترسهام سنگینتر میشه و نمیدونم چطوری میتونم بذارمش زمین. پس فعلا میشینم وسط راه و اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم؛ تا شاید دریایی شکل بگیره و کولهم رو با خودش ببره؛ یا حتی بهتر، من رو تو خودش غرق کنه.