در آستانه دوره جدیدی از افسردگی هستم. احساسش می‌کنم. نشونه‌هاش رو می‌بینم. تقریبا به هر آدمی که نزدیکمه گفتم حال خوبی ندارم. به تراپیستم هزاران بار گفتم. ولی باز منم و چاهی که تهش ناپیداست و سوال "?how much longer til i hit the ground". شاید واقعا نمیشه جلوش رو گرفت. شاید باید دست و پا زدن رو تمومش کنم و اجازه بدم غرق بشم تا دوباره بیام روی آب. وقتایی که حرف می‌زنم حالم بهتره، البته که با دایره‌ی آدم‌های نزدیک. البته که تقریبا هیچ‌کدومشون درک دقیقی از چیزی که می‌گم ندارند! بچه‌ها دور هم جمع می‌شن، یه کافه کوچیک تو حیاط یک خونه، از تروماهاشون می‌گن و اسمش رو گذاشتند "جلسات تراپی"! بامزه‌ست! حس خوبی بهش دارم.

+ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ 0:10 Shima |

تقریبا هشت سال پیش بود، شاید هم نه، پشت همین میز نشسته بودم و برای کنکور درس می‌خوندم و می‌شنیدم اگر ترامپ رای بیاره ایران جنگ میشه! می‌ترسیدم و نگران بودم، از آینده، از آزمونم، از جنگ. اون سال‌ها گذشت و جنگ نشد. دوباره من پشت همون میز، دوباره مشغول درس خوندن، دوباره ترس از آینده، از آزمونم، نگران دوستانم. ظاهرا جنگ تمام شد، آزمون به تعویق افتاد، پایان طرح گرفتم و به ح گفتم دوستش دارم. این دو هفته ساعت مطالعه و تمرکزم تقریبا نابود شد، انگیزه‌م برای ادامه دادن گم شد، و البته که میل به مهاجرت هم بیشتر نشد. حس می‌کنم جمع و جور کردن خودم و ادامه دادن این مسیر انرژی بسیار بیشتری از چیزی که دارم می‌خواد. ولی چاره‌ای جز ادامه دادنش نیست، می‌دونم هرجایی که عقب بکشم حسرتش برای همیشه باهام می‌مونه.

+ پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ 0:47 Shima |