در آستانه دوره جدیدی از افسردگی هستم. احساسش میکنم. نشونههاش رو میبینم. تقریبا به هر آدمی که نزدیکمه گفتم حال خوبی ندارم. به تراپیستم هزاران بار گفتم. ولی باز منم و چاهی که تهش ناپیداست و سوال "?how much longer til i hit the ground". شاید واقعا نمیشه جلوش رو گرفت. شاید باید دست و پا زدن رو تمومش کنم و اجازه بدم غرق بشم تا دوباره بیام روی آب. وقتایی که حرف میزنم حالم بهتره، البته که با دایرهی آدمهای نزدیک. البته که تقریبا هیچکدومشون درک دقیقی از چیزی که میگم ندارند! بچهها دور هم جمع میشن، یه کافه کوچیک تو حیاط یک خونه، از تروماهاشون میگن و اسمش رو گذاشتند "جلسات تراپی"! بامزهست! حس خوبی بهش دارم.