بهش میگم استوری لیلا رو دیدی؟ دختره درمورد اجرای حکم شلاقش نوشته بود، به دلیل بیحجابی. خیلی باهاش گریه کردم. ضمن تعریف کردنش دوباره اشکام سرازیر شد به پایین. چند دقیقه به سکوت گذشت. بهم گفت چرا انقدر ناراحتی؟ یادت رفته چقدر کشتن و اعدام کردن؟ هنوز به این اخبار عادت نکردی؟ گفتم خبر خودکشی یک رزیدنت دیگه هم امروز پخش شد و یکی دیگه هفتهی پیش. پرسید واسه اونم گریه کردی؟ وقتی سرم رو به نشانه تائید تکون دادم گفت نزدیک پریودیته؟
الان که نشستم وسط تخت و از اعماق وجود به خاطر احساس تنهایی گریه میکنم میدونم که نزدیک پریودیمه. این هورمونهای لعنتی کی تموم میشن؟
این غم کوفتی رو چطوری باید از روی سینهم بردارم؟ باید باهاش چیکارش کنم؟ کجا برم که باهام نیاد؟ چطوری پشت سرم جاش بذارم؟ هر روز با من از خواب بیدار میشه، گوشهی لباسم رو میگیره باهام سر کار میاد، موقع برگشت روی صندلی کمک راننده میشینه و شب موقع خواب بغلم میکنه. توی هواپیما روی پام میشینه و باهام سفر میاد، هرجایی که میرم قبل از من سر و کلهش پیدا میشه. این غم از جنس جدیدیه. باهاش بیگانهام. ازش خستهام و زورم بهش نمیرسه.
- عنوان از ناظم حکمت
بعد از اینکه دو روز خودم رو آماده کردم تا برم مطب دکتره، دیدم دکتر نیست و مطب تعطیله. نمیدونستم با باقی روزم باید چیکار کنم و شروع کردم تو خیابون قدم زدن. ترکیب گل نرگس و عروس از قشنگترین ترکیبهای دنیاست. میخواستم برای مامان سفارش بدم و متاسفانه جمعش با باقی خریدهام، از میزان هزینهای که در نظر داشتم فراتر میره. شاید باید "دنتیست" توی بیو رو بردارم. اینطور برداشت میشه که سر گنج نشستم درحالیکه یک طرحی مفلوکم. رفتم برای بچه کوچولوها جایزه بگیرم، خانومی که کنارم بود گفت من یکی از خریدهای ایشونو حساب میکنم. اولش مقاومت کردم و بعد تشکر کردم. موقعیت عجیبی بود و نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم! گفت من دختر ندارم، تو جای دختر من. بهش گفتم اینا رو برای جایزه دادن میخرم. گفت کار خوبی میکنی ولی بقیه رو ول کن، واسه خودت بخر. نمیدونست که موقع خرید برای بقیه ذوق بیشتری دارم! قاعدتا باید الان برای سفر تو ماتحتم عروسی باشه، نیست و نمیدونم علتش چیه. بخشی از من دوست داره به این پسره بگه بیا ویدیوکال، تا هرچی تو کلهم میگذره رو بهش بگم و جایگزینش کنم با آدم قبلی. بخش دیگه ولی دستمو میگیره عقب عقب میکشونه و میارتم اینجا و میگه هرچی دلت میخواد اینجا بنویس. منم مطیع دومی.
جلسات تراپیستی که بهم معرفی شده ۹۵۰ تومنه و من نمیتونم بپذیرم هفتهای ۱ میلیون بابت روان مریضم پرداخت کنم. تقریبا نصف حقوق ماهیانهم. تصمیم گرفتم برم به دیدار دوستان دانشگاهم. تصمیم دیشبم بود، چون خودم رو زیادی تحت فشار و پاره میدیدم. امروز به شدت دیروز و هفتههای گذشته چنین احساسی نداشتم. احساسی که احتمالا پایدار نیست و چند روز دیگه مجدد ایجاد میشه. علی ای حال، الان بلیط رفت و برگشت دارم، به ارزش ۳ و نیم جلسهی تراپی. با خرج اونجا حتما معادل ۵ جلسه تراپی خواهد شد. دارم پولم رو تو جوب میریزم؟ نمیدونم. ولی میدونم اگه هزینهی جلسات نصف بود آدم خوشحالتری بودم. بعد از خرید بلیط به این فکر کردم که دوران دانشجویی هیچوقت ۴ روز کلاسام رو نپیچوندم که بیام خانوادم رو ببینم. الان بعد از دوماه ۴ روز مرخصی گرفتم که برم دوستام رو ببینم. اگه جای مامان بابام بودم حتما غصهم میشد. غمگینم و نیاز به این سفر رو دوباره دارم احساس میکنم.
صابخونهی دوران دانشجوییم پیام داده احوالپرسی کنه و من فکر میکنم درو محکم بستیم؟ مهمون آوردیم؟ سیگار کشیدیم؟ شب دیر اومدیم؟ نصف شبه و داریم بلند میخندیم؟ ماشین غریبه اومده تو کوچه؟ چه خبط و خطایی ازمون سر زده؟! که یادم میوفته بابا ما دوماهه اونجا نیستیم اصلا!
دلم برای آدمای عجیبی تنگ میشه، چند وقته که دوست دارم دوباره ط رو ببینم. ترجیحا تو مهمونی، ترجیحا مست، ترجیحا کات کرده، دوست دارم برگردم به اون شب. بوی عطرش، کاپشن زردش که روی شونهم انداخته بود، آخر شب که سرش رو روی پام گذاشته بود، تمام حس و حال عجیب طلوع روز بعدش وقتی واسه صبحانه سیگار آتیش میزدیم و نمیدونستیم باید چی بگیم و چیکار کنیم. کاش میشد دوباره ببینمت بچه.
با کلمات محبتآمیزت نمیدونم باید چیکار کنم. نمیتونم قبولشون کنم، نمیتونم بهت پسشون بدم. این محبت اگه دو طرفه نباشه میمونه، ماسیده میشه، بیارزش میشه. کیه که اینو نفهمه. من باید بشناسمت، باید برم تو کلهت، بدونم وقتی تو عالم خودتی به چی فکر میکنی، چی میخونی، چی گوش میدی، تفریحت چیه، دوستات کین، وقتی میخوای تنها باشی کجا میری، وقتی ناراحتی حرف میزنی یا فرار میکنی، سیگار میکشی یا ریههات سالمن، وقتی حرف میزنی میتونم بیوقفه بهت گوش بدم یا میخوام ساکتت کنم، چقدر میتونم باهات حرف بزنم، در کنارت احساس راحتی کنم و از قضاوت شدن نترسم، چقدر میتونی امن باشی، مسئولیتپذیر باشی و برای درست کردن اشتباهاتت تلاش کنی، چقدر بخشندهای و میتونی از اشتباهات من بگذری، چقدر میشه کنارت خندید و تو بغلت گریه کرد، چقدر میتونی چشمت رو روی باقی زیبارویان ببندی، وقتی میخوای درمورد من حرفی بزنی چیزی عمیقتر از ظواهر میتونی پیدا کنی یا نه، و درنهایت چقدر میتونم روی حضورت توی زندگیم حساب باز کنم؟
میبینی؟ من هنوز چیز زیادی ازت نمیدونم. پس آروم باش، عقب بشین، کلمات محبتآمیزت رو غلاف کن و بذار ببینم چقدر میتونم بهت نزدیک بشم. من به زعم خودم درستترین آدم دنیا رو کنار خودم داشتم، نمیخوام دوباره غرق چنین مردابی بشم. قهرمان و نجاتدهنده هم نمیخوام، فقط کمی زمان میخوام تا بدونم تو آدم من هستی یا نه.
پانسیونم احساس "خونه" میده و این خیلی قشنگتر از "عادت کردن"ه.
خوابی که دم صبح دیدم رو مدام رو تو ذهنم تکرار میکنم، چند ثانیهی به خصوصش رو. میذارم توی خیالم دوباره اون احساس رو تجربه کنم و بعد طعم گسی که به دنبالش میاد رو خوب مزه میکنم. بعد از مدتها Safe, warm, blessed.
تا حالا به دوستتون که نود درصد زندگیتون رو میدونه و اون سر دنیا زندگی میکنه گفتین با داداشش دیت رفتین؟
اگه نشده که خوش بحالتون، امیدوارم هیچوقت تو این موقعیت استرسزا قرار نگیرین.
![]()