خیلی می‌ترسم. از درمانگر بودن می‌ترسم. از تنها درمانگر مرکز بودن می‌ترسم. از اینکه علم یا توانایی کافی نداشته باشم می‌ترسم. سعی می‌کنم تصور کنم یک سال و نیم دیگه چه احساسی دارم و تو چه موقعیتی هستم، هیچ تصوری ندارم. نمی‌دونم چی در انتظارمه و اصلا قابل پیش‌بینی نیست.

نیاز دارم درمورد این تغییرات با کسی حرف بزنم، بهم اطمینان بده و از نگرانیم کم کنه. کاش تنها نبودم.

+ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ 20:8 Shima |

زن بودن واقعا عجیبه. به یک آن چنان هورمون‌ها بالا پایین می‌شند و کنترل امور رو به دست می‌گیرند، که من الان نی‌نی می‌خوام و از شدت ناز بودن بچه‌هایی که امشب دیدم ممکنه هر آن بزنم زیر گریه!

نوع لاس زدن تو محیط وبلاگ از دیگر مسائلی هست که واقعا عجیبه. انگار یه الگوریتم از ده سال پیش وجود داشته و همون داره میاد جلو، بدون هیچ آپدیت جدیدی!

یه وقتایی یه چیزایی از ذهن آدم به صورت گذرا رد می‌شه، یه آرزو می‌شه، یک رویا می‌شه، یه تصویر از خودت. یادمه بعدازظهر روز یکشنبه تو حیاط مدرسه بود، به آسمون ابری و ماه نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم یعنی میشه برم تنها یه شهر دیگه زندگی کنم؟ این زندگی چطوریه؟ یا وقتی پشت میز آشپزخونه خواهرم تست می‌زدم و وبلاگ یکی که اسمش یادم نیست رو می‌خوندم و فکر می‌کردم یعنی میشه منم روزی از خاطراتم با بیمارام بنویسم؟ (خیلی جالبه که ننوشتم :)) ). یا وقتی که ازدواج‌های وبلاگی رو می‌دیدم و فکر می‌کردم تجربه‌ی عشق وبلاگی باید چه چیز متفاوت و خفنی باشه. آه عشق وبلاگی من! یا وقتی فرندز می‌دیدم و دوست داشتم رفیقایی پیدا کنم که انقدر حمایت‌گر باشند، در دسترس باشند، صاف و صادق باشند و باهاشون انقدر خوش بگذره! رویاهایی که الان بخشی از زندگی زیسته‌م شدند و چقدر یادآوریشون برام لذت‌بخشه.

برنامه‌م برای اولین حقوقم (اولین؟!) شروع جلسات تراپی بود. اگرچه هنوز حقوقی نگرفتم ولی روانشناسی رو هم انتخاب نکردم.

+ جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ 1:44 Shima |