سه سال پیش توی همچین شبی برات پادکست معاشقه رو فرستادم و رسما ابراز کردم که "معشوق جان به بهار آغشته منی". و بعد همونجا نشستم روی زمین و گریه کردم. حس نابی بود، پذیرفته شدن عشق و متقابلا دوست داشته شدن. "یه چیزایی هست که از دست نمیره. عشق از دست نمیره". نه، عشق هم به زوال میره. گفتی از اینا که میفرستی دلم زیادی برات تنگ میشه و من خودم رو آسیبپذیرترین و خوشبختترین آدم هستی دیدم. "در من ترانهای نبود، تو خواندی. در من آینهای نبود تو دیدی. ریشهای بودم در خواب خاکهای متبرک، بیباران در نگاه تو سبز شدم." تمام عید بیصبرانه منتظر دیدار دوبارهت و به آغوش کشیدنت بودم. زندگی با حضور تو رنگ دیگهای داشت. "با تو خواهم ماند، با تو خواهم خواند و تو را در بهت آفتابیت خواهم بوسید، اگر ابرها بگذارند." تمام اون سال فکر میکردم تو، دقیقا برای من آفریده شدی. تو همون نیمهی گمشدهای هستی که هیچوقت به بودنش اعتقاد نداشتم. "تو در گلوی من مخفی شدی... من چشمهای تو را هم در چینهدانم مخفی نگاه داشتهام، نحرم کنند اگر همه میبینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی" آدم امن زندگی من بودی، کسی که به خاطرش آجر به آجر دیوار دور خودم رو برداشتم. من چرا نتونستم آدم امنت باشم؟ چرا کس دیگهای رو به حریم ما وارد کردی؟ چرا من برات کافی نبودم؟ "میخوانم میخوانم میخوانم تو خواندن منی. اگر تو مرا نبینی، من هم نمیبینمم." اونقدر دوستت داشتم که به خاطر دوستداشتنی بودن در نگاه تو، تونستم خودم رو دوست داشته باشم. "به تو میاندیشم، یاد تو مربعیست محو و لرزان در زمینهی خاکستری روشن... باید چراغ رنگ به دست بگیرم و در خاکستریهایم به دنبال تو بگردم، ای کاش، ای کاش، میتوانستم یک قطره بیشتر با سرخ نقاشیت کنم." عاشق بودن رو به من یاد دادی، نابلد و ناشی بودم و تو این مسیر کم اذیتت نکردم. حالا چی به سر این احساس اومد؟ چی از شور و احترام بین ما باقی موند؟ "همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه؛ گریزگاهی" چرا اینا رو مینویسم؟ تو مینویسی که یادت بمونه، من پاک میکنم که یادم بره. این حضور نصفه و نیمه و کجدار و مریزت برام درد داره؛
من قشنگترین خاطرات زندگیم رو با تو تجربه کردم، نمیتونم به این ارتباط قانع باشم.