از اینجا خطاب به پسر مسافری که اومد توی گذر سعدی کنارم نشست تا سیگار بکشه. چهرهی ساده و قشنگی داشت، لباس ساده و قشنگی داشت و وقتی با لهجهی ترکی گفت "من مزاحم نیستم، فقط دیدم ناراحتی اومدم درد و دل کنیم" یاد دانشآموز سال گذشتهام افتادم که نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه. میدونم مزاحم نیستی پسرجون، ولی غم من، غم پایاننامهست. از دهتا شکست عشقی بیشتر درد داره اما چسنالهش روح و قلبت رو به آتیش نمیکشه. پرسیدی از من چه کمکی برمیاد؟ گفتم هیچ. و تو دلم گفتم اگه کار آماری بلد بودی همهچیز!
حرف زدن با آدم غریبه و هیچوقت ندیدنش کاری بود که قبلا دوست داشتم انجام بدم. ولی در زمان و مکان نامناسبی اومدی پسرجون. من حرفی برای گفتن نداشتم و حتی فرصت کافی برای شنیدن تو. گفتی فردا برمیگردی تبریز. دوست داشتم دوباره میدیدمت، اما شاید دیروقتتر. وقتی که نگران کارهای باقیمونده و گذر آشنایی نباشم. بهرحال... سفرت سلامت پسرجون!