امروز دیدم یه جا تو چتمون گفتی "بعدا اگه تو سن شین رفتی ناخنها و مژههاتو فلان و بیسار کردی، تو دلم بیرنگ میشی." و من هی با خودم تکرار کردم "تو دلم بیرنگ میشی."
حالام تو دلت بیرنگم. مژهها و ناخنهامو فلان و بیسار نکردم. باهات جنگ کردم، به دوست داشتنت شک کردم. البته که جای شک داشت. همهشم تقصیر من نبود.
ولی حالا من تو دلت بیرنگ شدم، تو از چشم من افتادی. افتادی و بتت شکست.
عشق یک خیاله. خیالی که جفتمون باید حفظش میکردیم، باید خواب کردن دیگری رو بلد میبودیم و دوباره به خیال برمیگردوندیمش. ما چیکار کردیم؟ همدیگه رو بیدار کردیم!
میخواهی بمان، میخواهی برو.
رفتن تو دلانگیزتر از آمدن دیگریست.
محمد ابراهیم جعفری
![]()